تبليغاتX
N U L L /0

چه کنیم که قدیسه نبودیم

ما هم بد از آب در آمدیم  
ما هم نارفیق از آب در آمدیم
ما هم مثل اینکه دروغ گفتیم خبر نداشتیم
خدایا توی این سرزمین قدیسه ها واقعا چرا منو گذاشتی ؟؟؟؟؟؟
بابا من زندگی این ها رو خراب می کنم
خدایا کاش تو آسمون به جای ابر آیینه میگذاشتی که همه بشناسنم
خدایا چرا دیر فهمید که دروغ گفتم
حالا چطوری عذر خواهی کنم ؟ اصلا می بخشه ؟ این چه حرفیه این جا سرزمین قدیسه هاست
این جا آدمها یکبار عاشق میشن نه از روی هوس از روی عقل منطق
این جا آدمها می فهمن !!! نه کم نهههههه خیلی می فهمن
این جا از روی نگاه درست غلط می فهمن
این جا اگه بگی دوست دارم دروغ گفتی چون تعداد مشخص نکردی چون دلیل نداری
خدایا ما که کم آوردیم ولی تو این همه قدیسه واقعا من اضافی بودم
ولی تو نگذار جدا بشم از این قدیسه ها
اهای قدیسه ها ببخشین ؟
خوش به حالتون تا حالا ببخشین نگفتین
نمی دونین چقدر کوچیک میشی
خوش به حالتون با هوس عاشق نمیشین
ما هوس می کنیم عاشق میشیم میریم تا بی نهایت ولی شما ها !!!! خوشا به حالتون
ولی چه میشه کرد دلیل این همه این که
من قدیسه نیستم
!! نوشته شده توسط sateiar | 10:33 بعد از ظهر | دوشنبه 18 آبان1388

همه چیزم تو

حرف دلم رو مینویسم … حسرت

حسرتم رو داد میزنم تو

تو رو خواستم  و شد حسرت

اگر ته دنیا مرد غرور شکسته ای دیدی بگو من

من رو دیدی بخند

وقتی خندیدی بلند بخند و بگو بدبخت اوون

اوون الان داره میلرزه از درد عادت

عادت از کشتن آرزوهای که فقط نوشتشون

آرزوهای که خوندش هنوز هم براش شیرینه

خیالت هوس کرد بوسه بزن بر آرزوم

آرزوم که حالا دیگه دست تو نیست

 

 

 

شاید بعدها اضافه کنم

 

!! نوشته شده توسط sateiar | 2:0 قبل از ظهر | سه شنبه 31 شهریور1388

کمک کنید

کمی عقب برم تا گذشته بهتر دیده بشه

کمی شک   کمی غضب  ته حرفم بغض

نگاهی با سورمه چشم      

نگاه مصنوعی به وسعت یک سرنوشت

همه ادااااست  همه شدن تصویر آرزوهاشون

تصویری از نداشته ها ولی سخن از انجام در ماضی

غم من نداشته هایم نیست غم من خنده بقیه هست

خنده های که چشم  ندارن  فقط حرص رو تحریک می کنند

کاش میشد هر کسی آیین خودش را سجده کند   

باید کلمه دوست داشتن رو انگشت کنم از نه دلم بالا بیارم

 

--------------------------------------------------------------------

فقط میخوام تایپ کنم

چشم ها رو میبندم  اول از همه یک غریبه که شبیه خود تویه  آخه میدونی چهره تو رو هم فراموش کردم . کمتر باید فکر کنم بهش . کمی اون ور تر توی ذهنم پرتاب یک دفتر خاطره تو دریا ..... گریه ...... کمی خاکستری رنگ تر توی ذهنم  پسر جوانی که بیماری صرع  داره تو پیاده رو لای برگه ها قش کرده . فکر قشنگ تر باید کرد دوست صمیمیت بهت شک کنه .فکر خوشگل تر باید بکنم مممم اون دیگه برات ارزش قائل نیست یعنی حسابت نمیکنه . پسر خوب تو فکر آدمیزادی نداره ؟؟؟؟ چرا خوب دارم نحسی . ممممممم

خداااااااااااااااااااااااااااااا میخوامت .گند بزنه فکر همه آدمهای اطرافم .  همشون فقط ادا در میارن . خدایا نگاه کن هنوز بهت امید دارم نگاه کن هنوز از خیلی از آدمها دنیات آدم ترم .

 

یکی کمک کنه

!! نوشته شده توسط sateiar | 3:34 بعد از ظهر | دوشنبه 23 شهریور1388

فردای دیروز هم رسید

این  همون فردای دیروزی که ازش حرف میزدی 

فردای که توهم فراموشی آزادی میشه

این همون فردای منه . فردای با چاشنی زمان

فردای که اصلا شبیه قولت نیست

 در طویله  دنیای ما  کسی نرفته کسی نیومده همه همون آدم های قبلا

فقط یک درد عمیق تر شده یک آبشخور بیشتر  

خیالم تنهاتر شده آرزوهام تو انفرادی دارن رو دیوار عشق بالا میارن

امروز همون فردای فرار تو بود

امروز همون فردای که من گول خوردم

فردای که گل وبلبل دارن ذجه دروغ به یاد شما نثار می کنند

زمان هیچ شکستنی رو بند نکرد فقط استیصال رو قرمز کرد

سکوت رو رنگ می کنم به اسم فراموشی به ذهنت مبارک بادت هدیه میدهم

بخند... بخند که هنوز راه زیاد است نباید ابرو خم کرد بر آقای بدبختی

تا شاید گریزی کنی بر امروز من

ولی هنوز امید فردای امروز غم دیروزم رو درمونه

پس به سلامتی شما امروز رو میدهییییییم بر باد

 

!! نوشته شده توسط sateiar | 4:33 بعد از ظهر | سه شنبه 3 شهریور1388

بی اعتنایی بهانه آغاز

/* /*]]>*/ هنوز هم میشه بو کرد .فقط کافیه حس کنی هست . از پشت سنگها هنوز عطرش میاد . فقط  گل رو نمیشه دید . فرقی هم نمیکنه با قبلا . میدونی چرا ؟؟؟ اخه لای علفهای اسیر بود . مطمئنم ماله کسی نمیشه چون اینقدر خار داره که کندش فقط کار خودمه . فقط این تخته سنگ فاصله ایجاد کرده فعلا به عطرش دلخوشم تا شاید پاییزی بیاد علفها خشک بشه گل من دیده بشه . آرزوم شده بارون . تا گل من همیشه سالم بمونه  کاش ساقه گلم یکم از علفها بلند تر بود تا من بیشتر میدیدمش . آخ آخ یاد حرفت افتادم .... گل لاله بو نداره . ولی چه میشه کرد تو این همه علف بوی تو از همه بهتره . رنگ زیبای برف زنگ خطر آرزو های منه . پوووووووووووووووووووووووف  . گرد بدی رو وبلاگم نشسته نترس دوباره میسازمت . به قول امیر کاش همه بزرگ به دنیا میومدن . ولی کاش همه با جنبه به دنیا میومدن . عاشق این پنجره اتاقمم . توش رسما میشه زندگی رو دید . بارون برف گرما سبز زرد سفید . زندگی کردن بیهوده هم سخته هاااا . حتی از تایپ کردن پست زدن با کیبورد فارسی نداره هم سخت تره . از یکی دلم گرفته . شاید همین باعث شد دوباره پست بزنم . آخ که غروب ماه آبان رو چقدر دوست دارم . ولی خوب نیست آدم  جواب تبریک کسی رو نده ها !!!! خوبه به نظرت ؟؟ اونم ...... فعلا برای شروع خوبه . به امید شروع پاییز .
!! نوشته شده توسط sateiar | 2:35 قبل از ظهر | یکشنبه 1 شهریور1388

پست فوتبالی ( پایان نسل فوتبال من )

از وقتی خودم رو شناختم عاشق فوتبال بودم  ولی خوب اوون زمان کوچیک بودیم زیاد اهل دیدن فوتبال و تعصباتش نبودم . از دوران راهنمایی دیگه تیم محبوب انتخاب کردیم و بازیکن محبوب , غیرت رو تیم ملی کشورمون . پس بهتره بازیکن های اوون دوره ( یعنی  10  یا  12 سال پیش )  بازیکن های فوتبالی نسلمون بدونیم . بازیکن های مثل مهدوی کیا کریمی کاویانپور هاشمیان مجیدی موسوی و....... یک عده از این بازیکن ها رو  شاید با اینکه هیچ وقت از نزدیک ندیدمشون  ولی دنیایی خاطره دارم . سالها باهشون جلوی تلوزیون بالا پایین پریدم جیغ زدم گریه کردم  ( بماند که بعضی مواقع شیشه نلوزیون میشکوندیم ) . همیشه روشون تعصب داشتم حتی وقتی کسی در موردشون انتقادی میکرد سریع ازشون دفاع میکردم .

دیروز وقتی تو اینترنت خوندم که کریمی مهدوی کیا خداحافظی کردن یک جووورایی دلم گرفت . بدون شک با رفتن این ها فوتبال تموم نمیشه و تیم ملی همیشه هست ولی خوب نسل فوتبالی ما هم تموم شد هیچ وقت رو پیراهن 8 تیم ملی موهای لخت نمیریزه و  پیراهن 2 تیم ملی هیچ بازیکنی با کوره تعصب نمی پوشه .

خداحافظی این 2 شاید زنگ خطری بود برای من که دیگه باید پوست بندازیم کم کم باید تعصباتم رو چیزهای دیگه خرج کنم . برای پسرم تعریف کنم هم سن تو که بودم عاشق فوتبال بودم و عاشقونه یک سری آدم رو دوست داشتم.

 

 

بای کریمی

بای مهدی

    

!! نوشته شده توسط sateiar | 10:36 قبل از ظهر | چهارشنبه 3 تیر1388

خوشم خوشم چه ناخوشم

فکرم  رو اینبار باد برد به گوشه نزدیک خودم . به آخرین نگاه  و یا شاید به حجم نگاه من به یک زندگی کاغذی . خداحفظی با  گریه شاید تو روزگار ما معنی ترک عادت گرفته و باید همچون ستاره های کویر تو این شبهای سرد دلخوش کنیم بقیه رو که ما هستیم سو سو میکنیم پس بخند تحقیر کن ای خودخواه قشنگم .

 

امشب هم تمام خیالم رو خیس کردم از ترس . از ترس جوون مرگ شدن یک آرزوی تازه . از ترس فلج شدن یک حس .

فدای سهراب بشم با این جملش که ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس ...

وقتی حس دلتنگی آروم آروم داره گلوت رو فشار میده  !!!  حسی خاک  گرفته تا خورده زیر شیشه غرورحالا با  یک دنیا حسرت مثل آواره ها دنبال سقف هستم سقفی شبیه جمله دوست دارم هنوز .

!! نوشته شده توسط sateiar | 1:26 قبل از ظهر | شنبه 30 خرداد1388

به این میگن عاشق !!!

ضربان قلبم رو می تونم از روی تیک تیک مغزم حس کنم . یک بهونه برای گریه کردن کافی است . با همه غریبه باشی همه نزدیک تر و نا رفیق تر از شیطان  . زمان همه چیز رو درست می کند . عاشق یعنی کسی که برای معشوقش گریه کند براش نامه بنویسه نگاهش کنه قلبش براش بلرزه خواب معشوقش رو ببینه  ؟؟؟؟ زمان برای من این رو معلوم کرد که عاشق این نیست . عاشق یعنی وقتی معشوقه گفت مرگ بر تو تیزی بر گردن خودش  بکشه . عاشق زمان تو فقط یک معلول قلبی بود . ولی عاشق حال یک دیوونه و شیداست که در تلاش جایگزینی برای عشق توست . عشقی بالاتر و زیباتر از تو . شاید عشق تو بشه استفراغ از خاک  و جا پای برای رفتن . از تو توقعی نیست که بخوای به حرفهام گوش بدی برام زار زار گریه کنی . عشق جدیم از من توقع داره که براش زار زار گریه کنم .  

نقطه سر خط !!!

می خندم  کی گفته هنوز هم به فکر اوونم نه اصلا . من نه حال نه حوصله این کار ها رو دارم

 

...................................................................................................................................

 

یک سوال اساسی ؟ عاشقی یعنی انتظار یا تلاش

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

!! نوشته شده توسط sateiar | 12:32 بعد از ظهر | پنجشنبه 14 خرداد1388

پستی از روی دپرسی و بی اعصابی

 

 

یک جنگ درونی با خودم و رویاهای خودم . جنگ با باورهای که قبلا فکر می کردم درست هستن و الان باید جای این باور ها دروغ بریزم و دو رویی چون دنیا من و اطرافیانم این رو میخواد . طفلک خیالم چقدر فکر میکرد همه چیز ساده و قشنگه . عزیزکم دنیای  بی رحمی شده . واقعا شبیه مبارزه شده نزنی می خوری .باید به حریف اجازه ندی که فکر کنه تو ضعیفی .حالا به چه قیمت چه جور مهم نیست . شیرین ترین مزه ای که الان وجود داره شیرینی تحقیر دوسته . رسا ترین صدا صدای ذجه دوسته . اینجا خیلی تنهایی .تنهایه تنها ... شاید اگر بگی کم آوردم بری بشینی یکجا گریه کنی خودت خالی کنی از فردای روز گریه خودت رو خل دیوونه نشون بدی  بهترین کار رو به بشریت کردی . مرحم همه دردات اینجا سایه اول ظهره .

کاش هر کس به جای روح  تو این دنیا یک موجود خیالی همراه  داشت دیگه نه زنی نه دوست پسری نه دوست دختری .همیشه همراه . همه زندگیت همه رازهات رو به اوون بگی روزها باهش راه بری شب ها دست ها شو بگیری داد بزنی خالی کنی خودتو بعدم سرت رو بگذاری رو شونش و یک دل سیر گریه کنی . بدون اینکه ازت دلیل بپرسه .

سرم داره میترکه وای چی میشد می خوابیدی بیدار میشدی 2 ماه گذشته بود وسط تابستون بودی .  

 

 

 حس نوشتن کلا پرید . این  خرداد لعنتی دیر حرکت میکنه . شب قبل هزار تصمیم میگیری که فردا انجام بدی فردا که از خواب بیدار میشی یک داستان تمام روزت رو بهم میریزه  . داستانی شبیه یک جمله از دوستی شبیه دیدن کسی شبیه اس ام اس مسخره ای یا خواب دیدن کسی یا شنیدن آهنگ ملایمی  یا ..... ولی از همه بدتر بارونه . بارون یعین عشق من .

تا حالا سعی کردم همه بارون های بهار رو حس کنم . زیر بارون راه رفتن بالا و پایین پریدن . تو همه  چاله های آب بپری تمام لباس های خودتو خیس کنی . کلا عاشق خل خل بازی زیر بارونم .

و شب ... شب با هزار کابوس از یک موجود که اصلا نمی دونه کی هستی چی هستی . نه غم درستی داریم نه خنده واقعی .  شبها کلا شدم مضحکه دست کابوس هام  .

بی خی پست میکنم ( ولی یک داستان تو سرم بود که بعدن می تایپم )

 

!! نوشته شده توسط sateiar | 10:8 بعد از ظهر | یکشنبه 10 خرداد1388

سبب تویی که منو نابووووووووووود کردی

سبب منم که می نویسم اما حرفی که باید نمی زنم اگه اوون کسی که میخوام  برام نمونده  واسه اینکه سبب منم کاش می دونست  تو این شبها با اینکه خیلی ها اومدن رفتن ولی باز هم دلم برای اوون گریه میکنه  کاش  میدونست دیدنش با بقیه  با یک دنیا حسرت گذشته چه کردی با روز شبهام تو زندگیم هنوز هم که هنوزه یک دنیایی یک عشقی که کم کم داره کفن می پوشه  من یک مرداب تو دریایی از گریه بی صدام نه تو نه هیچ کس دیگه خبر نداره سبب منم که تو رو نمی بینم از دلم بیرونت نمی کنم هنوز برام پاکی سبب منم که در حسرت دیدن بیشتر از 5 ثانیه تو موندم هنوز با همون ندیدن ها دنیا دارم سبب منم که میشکنم اما لذت می برم سبب منم آره خوده دیووووونه من ولی کاش اگر سبب بودم ولی حرفم رو میزدم حداقل کابوسم نبودی

 

............................................................................................

 

کاملا روز عجیب غریب . یک روز با اشک  و لبخند .با قهر آشتی . خواب یا شاید رویایی  از گذشته .

قسمت قشنگ روز قسمت لبخندش بود : ( توضیح درباره فرندز : یک محلی بود که 6 نفر اوونجا رو سرپا نگه میداشتیم . یک مغازه سی دی فروشی بود ولی خوب برای ما محل رشد و شخصیت گرفتن بود . برای اولین بار تو زندگیم توی یک گروه بودم که همه برای هم جوون میدادن .تعدادی پسر نوجوان و یک مرد جوون که صاحب مغازه بود اعضای  فرندز بودیم که بعد مدرسه می رفتیم اونجا. درس و تفریح زندگیمون اوونجا بود تا شب که دیگه کرکره  مغازه رو با محمد آقا پایین می کشیدیم می رفتیم . خلاصه اینکه بعد کنکور سال اول  محمد آقا ازدواج کرد گفت باید ببندم اینجا رو برم دنبال زندگی . و همه ما از هم دور شدیم . فرندز از هم پاشید )

 

بعد فوتبال داشتیم با علی  و امیر بر میگشتیم خونه که سر چهارراه یک دوست قدیمی رو دیدیم که  مسیر روز رو کلا عوض کرد . جواد خبر از باز شدن دوباره فرندز داد.  با هم رفتیم اوونجا . دیدیم محمد آقا با سیگار بر لب رو صندلی پشت میز نشسته . رفتیم تو احوال پرسی .بوی سیگار محل فرندز رو غریب کرده بود با صدای خش دار محمد آقا گفت میگم بقیه هم بیان زنگ زد بچه ها کم کم پیدا شدند . بچه ها  شروع کردن که هر کس چه میکنه . محمد آقا که طلاق گرفته بود می گفت به خاطر نداشتن کار درست درمون خانواده زنش فشار آوردن . یکی 3 تا دیگمون که دانشجو شده بودیم . یکی دیگه هم گفت بیکار مونده بود  . یکی دیگه هم تازه ازدواج کرده بود برای ما از شیرینی دوران نامزدی میگفت . فرندز اینبار با چند جوون و یک مرد بزرگ شروع شد . ولی خوب صمیمت و قشنگی اوون دوران رو دوباره نخواهد داشت .

 

-----------------------------------------------------------------------

 

دلم جدا واسه خودم تنگ شده . چقدر دلم میخواد تنها باشم برم جلوی آیینه خودم رو نگاه کنم با خودم حرف بزنم . فصل کذایی خرداد هم شروع شده . فقط بوی درس میده این فصل بس . فکر کنم  برای همه ملت این فصل فقط خاطرات تحصیلی داشته .

----------------------------------------------------------------------

چقدر همه دوست دارن که خوابت رو می بینن ما که بهت گفتیم خوبی گفتی نمیدونم تو از من چی تو ذهنت درست کردی من اوون نیستم ولی خوب مثل اینکه همه از شما چیزه خاصی درست کردن  خدا بیامرزدشون . به هر حال  تو هم مواظب خودت باش گرگ ها زیاد شدن  آهنگ سبب شادمهر از دل خودم باز خونی کردم  رو هم تقدیمت می کنم ( حتما اگر بخونی میگی بشه که تقدیم نکنی ) .

---------------------------------------------------------------------

 مثل یک بنده خدایی ما هم موقع نوشتن ذهنم پریشونه از همه جا هم کس مینوسم فکر می کنم اگرننویسم یادم میره یا برگه رو از زیر دستم میکشن میگن وقت پست نویسی تمومه پست های خودتون رو ببرین بالا من همه چیز های که بلد بودم تو ذهنم بوده ننوشتم مراقب بد اخلاق میاد برگه رو از دستم چنگ می زنه .

----------------------------------------------------------------------

دلم میخواد یغما گلرویی رو ببینم باهش حرف بزنم . پست می کنیم .....

------------------------------------------------------------

!! نوشته شده توسط sateiar | 0:29 قبل از ظهر | سه شنبه 5 خرداد1388

RSS